ساعت های آخر روز دهم محرم سپری گردید . دیوانه هائی که دوستی مال و جاه یا حس کینه و انتقام دیده درون و برونشان را کور کرده بود ، بخود آمدند . چه کردند ؟ کاری بزرگ ! کاری زشت ! که تاریخ عرب همانند آن را به خاطر نداشت . مهمان کشی که برای این قوم ننگی بدتر از آن نیست آن هم با چنان بی رحمی ! چه بدست آوردند ؟ هیچ ! نه ، چرا هیچ ! از این مهمان کشی دست آورد بزرگی داشتند . چه بود ؟ خواری و زبونی کوفه برای شام ، نه برای نخستین بلکه برای چندمین بار . چه کنند و به کجا بروند ؟ همه راهها به روی آنان بسته بود ، جز یک راه . راه ننگ ! که این کاروان ناچار باید آنرا تا پایان بپیماید . راهی که از غاضریه آغاز می شد و به قصر حاکم کوفه و سپس به کاخ سبز دمشق پایان می یافت . کاروانی عراقی باید پیشانی مذلت را برابر مردی که تباری روشن نداشت بر زمین بساید ، سپس همچنان سرافکنده و بینی بر خاک پیش رود تا در آستانه پسر هند بایستد و بگوید : (( سر مرا به جز این در حواله گاهی نیست )) دیروز داغ غلامی پدرت را پذیرفتم و امروز حلقه به گوش توایم (( لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمائی)) این سوغات کاروان عراق بود .
اما مانده کاروان حجاز نیز با دست خالی نمی رفت دستی پر داشت . دستی گشاده به فراخی سراسر عراق و حجاز . نه ، به پهنای شبه جزیره عربستان و دنیای اسلام پر از متاعی گران بها متاع شرف ، افتخار ، آزادگی و کرامت انسانی : متاع شهادت اما خریدار این کالا نه کوفه بود و نه دمشق ، انجا از مرد و مردمی نشانی دیده نمی شد . وخر یدار کالای شهادت مردانند که یگفته پیر میهنه (( چوب به عیاران چرب کنند بنامردان چرب نکنند)) آنان که درون آن دو کاخ می زیستند و کسانی که گرد کاخ نشینان را فراگرفته بودند از نامردان بودند نه از عیاران .
این کالای گران بها را گروهی زن و فرزند خردسال بدرقه می کرد دستها بر گردن بسته و زنجیر برپا نهاده . با کاروان سالاری که بحق شیرزن کربلا لقب گرفته است .
چنانکه خواهیم خواند کاروان سالار متاع قافله را در هر دو کاخ ( کوفه و دمشق) بمعرض نمایش گذاشت نه برای آنکه آن روز خریداری یابد ، چه می دانست مشتریان او آنان نیستند . بازاری ساخت تا پس از پنج سال گرم شود . نخست در شهر کوفه سپس در مدینه ، شام ، خوزستان ، خراسان و سرانجام کافر کوب های خراسانیان سزای نامردان را در کنارشان نهاد . نامردان بر سر دار نمی روند مردار زیر پایمال می شوند . آنروز بود که بحکم خلیفه عباسی بر لاشه های نیمه جان امویان گستردنی افکندند و خوان ها چیدند و خلیفه تازه به خوردن نشست .
کاروان و کاروان سالار به بازار کوفه درآمدند . حاکم کوفه می خواست با نمایش این صحنه ، خواری دختر علی و خاندان هاشم را به رخ مردم شهر بکشد ، تا بدین وسیله قدرت خود را بدانها بیشتر بنمایاند که : اینان فرزندان و کسان حاکمان شهر شمایند ! امروز بحکم من پیش چشم شما اسیر و گردن بسته در کوچه های شهر شما رانده می شوند و تازیانه می خورند !
این خواست حاکم بود ، اما خدا چیز دیگری می خواست . مردم شهر پیر و جوان در کوچه ها انبوه شدند مثلی معروف است (( تب تند عرق تند خواهد آورد )) مردمی که زود به خشم می آیند زود هم پشیمان می شوند .
و مردم دره فرات از حد اعلای این خصوصیت برخوردارند . با شنیدن سخنی می خروشند و دشمن می شوند و با سخنی دیگر از برادر مهربان تر می گردند !
کوفه زینب را خوب می شناخت . زنانی که در آن روز سی سال و بیشتر داشتند ، حشمت او را در دیده مسلمانان و عزت وی را در چشم پدر دیده بودند .
درآمدن زینب و اسیران به بازار کوفه و حالت رقت انگیز آنان خاطرات گذشته را زنده کرد . زنان شیون سر دادند ومردان را به گریه افکندند و گریه زنان و مردان کودکان را به نوحه درآورد و یکبار ناله و فغان از هر سو برخاست . اکنون بایست این هیجان به نقطه اوج برسد تا دیده مردم شهر گشوده شود تا بدانند چه کردند و چرا کردند .
در جمع اسیران چه کسی می توانست این وظیفه را تعهد کند . دختر علی بود ، کدام یک از دو دختر او ؟ زینب یا ام کلثوم ؟ دیرینه ترین سند که خطبه را ثبت کرده ، گوینده آن را ام کلثوم نوشته است . نگارنده نیز به حکم امانت در یکی از کتاب های خود بحکم امانت همان نام را نوشتم . اما چنانکه در این کتاب نوشته ام ، ام کلثوم در این تاریخ زنده نبوده است . این تخلیط از آنجا پیدا شده که یکی از کنیه های زینب ام کلثوم است . او را ام کلثوم کبری و خواهرش را ام کلثوم صغری می خوانده اند .
منبع : زندگانی فاطمه زهرا (س) ، دکتر سید جعفر شهیدی ، دفتر نشر فرهنگ اسلامی ، چاپ دهم ۱۳۶۸